کلوپاترا زنی با ظاهر مظلوم وباطنی ظالم


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 1:25 توسط سارا|

یه وقتای هی سعی میکنی هرچی می جنگی دنیا ساز خودشو میزنه و باهات مخالفت میکنه

و یه وقتای هم نمیفهمی چطوری دنیا دستتو میگیره و راه می برتت

خدایا شکرت به خاطر این یه وقتای

خیلی دوست دارم تنهام نزار و بیشتر دستمو بگیر

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 12:45 توسط سارا|

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1392ساعت 21:54 توسط سارا|


درد می‌پیچد در دل‌مان یکهو،
درد می‌پیچد،
که هیچ نداریم انگار چیزی در سر

چون دوست دشمن است، شکایت کجا بریم؟
شکایت کجا بریم؟

ای کاش، ای کاش، ای کاش...
 داوری...در کار بود...

کاشکی، کاشکی، کاشکی...
 قضاوتی...در کار بود...

.

.

.

خدایا صبر .....

.

.

.


خدایا کمک ...

.

.

.

..

درد....

.

.

.

آخ ......







نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1392ساعت 13:3 توسط سارا|

 

 

 

 

 

یه مدت بود زندگیم ساعت ۰۱:۰۱ زیادی داشت

 

ولی الان کلا رو ساعت ۰۱:۰۱ مونده

 

باورش واسم سخته

 

بند بند بدنم درد میکنه

 

خدایا یعنی میتونم با این موضوع کنار بیام ؟

 

خدایا تنهام که نمیزاری ؟

 

خدایا خودت کمک کن

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1392ساعت 1:1 توسط سارا

 

 

فردا میرم

 

حس خوبی ندارم

 

دلم خیلی گرفته

 

دوس ندارم از روشنکم جدا شم. نگرانشم . کاش مریض نشه . غصه نخوره

 

خدایا خودت کمکمون کن

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 11:37 توسط سارا|

 

 

 

راز عشق در این است که هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات راخوشحال کند ،

 

کاری مثل دادن هدیه ای کوچک ،

 

تحسین ،

 


لبخندی از روی محبت .

 


نگذار که جویبار محبت از کمی باران ، بخشکد.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1392ساعت 17:9 توسط سارا|

 

 

بیا بغلم مرواری می خوام باهات درد و دل کنم

 

دیدی چی فک میکردیم و چی شد . دیدی چقد دلامون غمگینه ؟ دیدی چقد چشامون خیسه ؟ ترسیدم  .

خسته م . احساس امنیت نمیکنم . من چطوری یه عمر اینجوری زندگی کنم ؟

مرواری بیا همچی رو ول کنیم و بریم بریم جایی که هیچکس نباشه داد بزنیم گریه کنیم بلند بلند شکایت کنیم آروم که شدیم بریم یه مدت یه گوشه کز کنیم .

من خسته شدم از اینی که هستم از این ترس و دلهره هام خسته م  نمی خوام این باشم میخوام شاد باشم میخوام تهه دلم قرص باشه می خوام آرامش و آسایش داشته باشم

 

مرواری کمکم کن رها شم از این من کمکم کن

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1392ساعت 0:7 توسط سارا|

سلام وبی


چطوری خانوم ؟


ببینمت چرا اخمت تو همه ؟


از دست من شاکی ؟


حق داری میدونم کوتاهی میکنم همشم سعی میکنم در حقت ظلم نشه ولی نمیشه


بچه ی بد بلای م دیگه  ببخش


دلم تنگ شده واسه اینجا نوشتن واسه حرف زدن باهات واسه اینکه بیام بشینم کلی حرف بزنم ولی تو جواب ندی حرص بخورم برم


با کامی فاطمه انگار بلد نیستم بخونم و بنویسم رفتم خونه باهات کلی حرف دارم


امروز میرم خونه دلم واسه دخترم تنگ شده


حس خوب و آرومی دارم . وبی واسه م دعا کن خیلی چیزا هست که باید حل بشه دلم معجزه میخواد


دلم میخواد همچی به خوبی پیش بره و همه راضی باشن


خدایا خودت کمکم کن

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392ساعت 12:19 توسط سارا

 

 

 

وقتي 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زير انداختي و لبخند زدي
وقتي که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
سرت رو روي شونه هام گذاشتي و دستم رو تو دستات گرفتي انگار از اين که منو از دست بدي وحشت داشتي!


وقتي که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
صبحانه مو آماده کردي و برام آوردي، پيشونيم رو بوسيدي
گفتي بهتره عجله کني ، داره ديرت مي شه
وقتي 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم
بهم گفتي اگه راستي راستي دوستم داري
بعد از کارت زود بيا خونه!


وقتي 40 ساله شدي و من بهت گفتم که دوستت دارم
تو داشتي ميز شام رو تميز مي کردي و گفتي باشه عزيزم ولي الان وقت اينه که بري
تو درسها به بچه مون کمک کني
وقتي که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتني مي بافتي
بهم نگاه کردي و خنديدي!

وقتي 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدي
وقتي که 70 ساله شدي و من بهت گفتم دوستت دارم
در حالي که روي صندلي راحتيمون نشسته بوديم
من نامه هاي عاشقانه ات رو که 50 سال پيش براي من نوشته بودي رو مي خوندم و دستامون تو دست هم بود!


وقتي که 80 سالت شد ، اين تو بودي که گفتي که من رو دوست داري
نتونستم چيزي بگم فقط اشک در چشمام جمع شد
اون روز بهترين روز زندگي من بود ، چون تو هم گفتي که منو دوست داري!

به کسي که دوستش داري بگو که چقدر بهش علاقه داري
و چقدر در زندگي براش ارزش قائل هستي
چون زماني که از دستش بدي
مهم نيست که چقدر بلند فرياد بزني
اون ديگر صدايت را نخواهد شنيد!!


پابلو نرودا

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1392ساعت 0:29 توسط سارا|



هیچکس قفل بدون کلید نمیسازد

بنابراین خدا مشکلات را بدون راه حل قرار نداده

پس با مشکلات خود ، با اعتماد به نفس بالا برخورد کنید . . .

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392ساعت 0:49 توسط سارا|

 

 

نمی دانم کدام درد بزرگ تر است، دردی که آن را بی پرده تحمل می کنی یا دردی که به خاطر ناراحت نکردن کسی که دوستش داری توی دلت می ریزی و تاب می آوری...!


  
برگرفته از کتاب"داستان های واقعی از زندگی آمریکایی" / پل استر

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 18:28 توسط سارا|

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392ساعت 22:15 توسط سارا|

 

یه ۲۵ اسفند دیگه امد و من یک سال بزرگ تر شدم

خدایا شکرت به خاطر نعمت زنده بودن

شکرت به خاطر زندگی

شکرت به خاطر تمام کسای که دارم

شکرت به خاطر تمام چیزای که دارم

و شکرت به خاطر اینکه همیشه کنارمی

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1391ساعت 1:26 توسط سارا|


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1391ساعت 23:40 توسط سارا|

 

دستهایش سرد

لبخندش سرد

نگاهش سرد

کلامش سرد

خیلی سرد

انقدر سرد

که برف میبارید

و من برهنه در برف مات و مبهوت یخ بستم

آرام و بی صدا

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1391ساعت 10:1 توسط سارا|

 

چشام بسته است

جهانم شکل خوابه

عذابه

اضطرابه

روبروم دیواری از مه

دیواری از سنگ

بگو

بیهوده نیست

بگو

بیهوده نیست

فاصله آب و سراب

 بگو سپیدی کاغذ بیهوده نیست

 بگو از کوچ پراکنده

فقط کابوس و تنهایی

 بگو خواب بود

هر چی که دیدم

افسانه بود هرچی شنیدم

نگاه کن شوق دل زدن به دریا

برام شد مرگ تدریجی رویا

مرگ تدریجی رویا

نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 15:34 توسط سارا

 

سلام وبی

کلی خبر خوب دارم

خیلی خوشحالم

واااااااااااااااااااااااای امروز دوس داشتنو خدارو با تمام وجودم حس کردم

خدایا ممنونم که هوامو داری تنهام نمیزاری حتی وقتی زیادی بهت گله میکنم و شکایت دارم

خیلی دوست دارم خدا

امروز صب تازه چشامو وا کرده بودم حدود ساعت ۱۰:۳۰ اینا بود که یهو یه اس ام اس امد واسم وا کردم دیدم فروغیِ اس ام اس داده بود آجی سارا تکمیل ظرفیت مازندران قبول شدی

یهوو چشام ۴تا شد پرسیدم جدی میگی ؟!

گفت آره

زنگ زدم نوک سیا جواب نداد

کامپیوترو روشن کردم رفتم نگا کردم دیدم آره

زنگ زدم نوک سیا جواب داد بهش گفتم خوشحال شد خیلی

به خانوادم گفتم اونام خوشحال شدن

ولی هیچکس نمیتونست بفهمه منو نوک سیا میتونیم چقد خوشحال باشیم باورمون نمیشد تو شوک بودیم نمیدونستیم چی بگیم وااااااااااااااااااااای چقد حس خوبیِ بودن کنارت

مروای دلش تنگِ نوک سیاشه فقط

بعدشم که نامه ش رسید دستم .

نوک سیا دوست دارم باشه ؟

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت 23:14 توسط سارا|

 

باید همه بدانند خانه جای توست

و هرکجا که قدم می گذاری بهشت من است ،

خواستگاه آرزوهای کوچک و بزرگم .

لطفا بدانید عشق بسته ام به ایشان .

ایشان دریانورد خسته ی آرزوهای من اند .

خانه ام و خانواده ام

و همان چراغ روشن کوچک نقاشی های بچه های دنیا هستند برای من ایشان .

و تو باید بدانی چه لطفی دارد صدای گردش کلید در قفل ،

 وقتی که می آیی .

و تو چه می دانی برای من صدای قدمهایت بهترین موسیقی دنیاست.

 بخند و بیا .

 باتو بی سقف ترین چهارچوب دنیا نامش خانه است و بی تو خانه نامش نامعلوم.

 تو ترجمه هزارباره عشق ،

 تو معنای تک کلمه ای بودن ،

تو خانه و خانواده منی .

بیا و بمان وباش تا خانه از نامت روشن باشد عزیزترینم.

نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 15:12 توسط سارا|

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1391ساعت 18:20 توسط سارا

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1391ساعت 1:2 توسط سارا

 

دِ لـــ م

 

به اندازه ی

 

تمام

 

دنیـــــــــــــــــــــــ ـا

 

گرفته

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت 13:22 توسط سارا|

 

 

صدای رعدو برقای خیلی وحشتناک

صدای شرشر بارون

صدای زوزه ی باد

صدای چیک چیک کیبورد

صدای سکوت

تمام اتاقمو ورداشته

آره اولین بارون پاییزی داره میباره

من باید اینو به یه نفر خبر بدم

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1391ساعت 2:47 توسط سارا|

 


من بانوي روزها و شبهاي تو ام
بي من براي تو
نه روزي شب ميشود
و نه شبي روز
و تو
امنيت و آرامش مني
بي تو
در امن ترين جاي جهان
نا امنم
بي تو
هيچ چيز اين دنيا آرامم نميکند
چقدر ساده لوح اند
اين مشکلات
خيال جدايي ما را دارند
مگر نمي بينند من و تو ما شده ايم ؟
مگر نمي بينند يکي شدنمان را ؟
خيال باطل هم حدي دارد .

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1391ساعت 0:41 توسط سارا|

 

بیا آخرين شاهكارت را بيبين
مجسمـه اي با چـشمانی باز
خيره به دور دست
شايد شرق شايد غرب
مبهوت يك شكست،

مغلوب يك اتفاق
مصلوب يك عشق،
مفعول يك تاوان
خرده هايش را باد دارد مي برد
و او فقط خاطراتش را محكم بغل گرفته...
بيا آخرين شاهكارت را بيبين
مجسمه اي ساخته اي به نام «من»

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1391ساعت 13:39 توسط سارا|

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391ساعت 23:27 توسط سارا|

 

عریان تر از کویرمُ بی هیچ مثل باد 

 در راه مانده و حتی برفته ام از یاد ...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1391ساعت 15:7 توسط سارا|

 

 

مرا همین‌گونه که هستم دوست بدار

بیش از این را همه می‌توانند دوست داشته باشند.

نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1391ساعت 0:8 توسط سارا|

 

 

می گویند : برای شناختن آدم ها باید یا باهاشون هم نشین شد ؛


یا همسفر !


اما ... یک جای دیگر هم هست که آدم ها خودشان را نشان می دهند !


وقتی می فهمند دوستشان داری یا برایت مهم هستند ... !!!

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 3:59 توسط سارا|

 

 

تا حالا فكرش رو كردی آرامش يعنی چی ... !؟

آرامش يعنی اينكه هميشه ته دلت مطمئن باشی ؛

كه توی سينه ی كسی كه دوستش داری ،

يه خونه ی گرم داری ... !!!

نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 2:48 توسط سارا|


آخرين مطالب
» ...
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 

 Design By : Pichak